برچسب : تنها بودن,تنها بودن یه کابوس شومه,تنها بودن بهتر از,تنها بودن یه کابوس شومه عزیزم,تنها بودن چاوشی,تنها بودن قدرت میخواهد,تنها بودن با خدا,تنها بودن بهتر است,تنها بودن را دوست دارم,تنها بودن بهتره, نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : جمعه 29 مرداد 1395 ساعت: 8:22
برچسب : نامه ای سرگشاده,نامه ای سرگشاده به طبیعت,نامه ای سرگشاده به خدا,نامه ای سرگشاده به روحانی, نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : جمعه 29 مرداد 1395 ساعت: 8:22
برچسب : سالگرد ازدواج,سالگرد فوت مادر,سالگرد فوت پدر,سالگرد تولد,سالگرد عقدمون مبارک,سالگرد دوستی,سالگرد فوت مادرم,سالگرد فوت پدرم,سالگرد ۱۸ تیر,سالگرد برجام, نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : پنجشنبه 28 مرداد 1395 ساعت: 16:07
برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : چهارشنبه 27 مرداد 1395 ساعت: 15:58
برچسب : گاهی باید رفت,گاهی باید رفت تا بدانند,گاهی بايد رفت,گاهی باید رفت تا,گاهی باید رفت و,گاهي بايد رفت تا,گاهی باید رفت و رها کرد,گاهی باید رفت شعر,شعر نو گاهی باید رفت,گاهی وقتا باید رفت, نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : چهارشنبه 27 مرداد 1395 ساعت: 10:49
برچسب : زندگی من,زندگی منشوریست در حرکت دوار,زندگی منشوری است در حرکت دوار,زندگي من,زندگی منه زدبازی,زندگی منه زدبازی دانلود,زندگی من کنار این غریبه,زندگی من بابک جهانبخش,زندگي مني تو,زندگی من تویی, نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : چهارشنبه 27 مرداد 1395 ساعت: 10:49
برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : دوشنبه 25 مرداد 1395 ساعت: 23:40
برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : دوشنبه 25 مرداد 1395 ساعت: 17:35
برچسب : دلنوشته ای برای امام رضا ع,دل نوشته ای برای امام رضا(ع),دل نوشته ای از امام رضا ع,دلنوشته ای با امام رضا ع,دل نوشته ای به امام رضا علیه السلام,دلنوشته های عاشقانه برای امام رضا, نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : دوشنبه 25 مرداد 1395 ساعت: 1:47
برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : جمعه 22 مرداد 1395 ساعت: 22:00
برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : جمعه 22 مرداد 1395 ساعت: 13:54
برچسب : دلنوشته ای برای , رضا ع,دل نوشته ای برای , رضا(ع),دل نوشته ای از , رضا ع,دلنوشته ای با , رضا ع,دل نوشته ای به , رضا علیه السلام,دلنوشته های عاشقانه برای , رضا, نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : جمعه 22 مرداد 1395 ساعت: 13:54
برچسب : کافه کتاب ترمه شیراز,کافه کتاب ترمه, نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : جمعه 22 مرداد 1395 ساعت: 1:40
برچسب : الهه نشاطی, نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : پنجشنبه 21 مرداد 1395 ساعت: 13:59
برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : پنجشنبه 21 مرداد 1395 ساعت: 13:59
هر چقدر پاک کردم شیشه را .....
باران نقش تو را تکرار کرد
سالهاست شیشه های باران زده نقشی اسرار انگیز در دل دارند .......................
یا باید شیشه ها را شکست .....
یا باید با ، باران آشتی کرد ....................................
برچسب : باران چت,باران کوثری,باران,باران گپ,باران فیلم,باران تویی,باران موزیک,باران مووی,باران عشق,باران خواننده, نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : پنجشنبه 21 مرداد 1395 ساعت: 8:31
هر چقدر پاک کردم شیشه را .....
باران نقش تو را تکرار کرد
سالهاست شیشه های باران زده نقشی اسرار انگیز در دل دارند .......................
یا باید شیشه ها را شکست .....
یا باید با ، باران آشتی کرد ....................................
برچسب : باران چت,باران کوثری,باران,باران گپ,باران فیلم,باران تویی,باران موزیک,باران مووی,باران عشق,باران خواننده, نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : پنجشنبه 21 مرداد 1395 ساعت: 3:37
هر چقدر پاک کردم شیشه را .....
باران نقش تو را تکرار کرد
سالهاست شیشه های باران زده نقشی اسرار انگیز در دل دارند .......................
یا باید شیشه ها را شکست .....
یا باید با ، باران آشتی کرد ....................................
برچسب : باران چت,باران کوثری,باران,باران گپ,باران فیلم,باران تویی,باران موزیک,باران مووی,باران عشق,باران خواننده, نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : چهارشنبه 20 مرداد 1395 ساعت: 21:10
سهم من از دوریت چیزی جز دلتنگی به اندازه دریاها، نگاهی تاریک همچون شبهای بدون مهتاب ولحظه هایی که ثانیه به ثانیه می گذرند وبر دلتنگی هایم می افزایند؛ ای دوست بشنو صدای دلتنگی مرا... ادرکنی یا مهدی
برچسب : صدای دلتنگی,صدای دلتنگیها,صدای دلتنگی باران,صداي دلتنگي,صدای ساز دلتنگی,صدای پای دلتنگی,صدای ساز دلتنگی شاهرخ,فریبرز غفاری صدای دلتنگی, نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : سه شنبه 19 مرداد 1395 ساعت: 22:21
بخش سوم
. . . وادامه . . .
مرد چوپان همی بگفتی که خشکسالی دمار زمردم آبادی بکَندی وهمه گریه ودست سوی آسمان بردی وهیچ باران نیامدی که نیامد ی وهر روز خشکسالی بتر شدی و مردم بسی مفلوک شدندی وخار و فعله گری در شهر بپرداختندی تاقوت لا یموتِ عیال وکودکان به خانه آوردی ، شبی در تابستان عهد گرما ، مردم آبادی مجتمع شعر نو...
برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : سه شنبه 19 مرداد 1395 ساعت: 22:21
چند ماه قبل ، استاد چگنی زاده ، مطلبی تحت عنوان درخواست از کاربران جهت انتشار بیوگرافی شاعران سایت، منتشر کردند ....این مطلب را همان زمان نگاشتم و اکنون در چند بخش منتشر خواهم کرد .
زندگی من ( ۱ )
قدیمی ترین خاطره ای که از زندگی ام ، همچون تصویری سیاه و سفید و محو شده در ذهنم مانده است ، کارگاه قالیبافی پدرم بود .شاید سال ۵۲ در سه شعر نو...
برچسب : زندگی من,زندگی منشوریست در حرکت دوار,زندگی منشوری است در حرکت دوار,زندگي من,زندگی منه زدبازی,زندگی منه زدبازی دانلود,زندگی من کنار این غریبه,زندگی من بابک جهانبخش,زندگي مني تو,زندگی من تویی, نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : سه شنبه 19 مرداد 1395 ساعت: 11:11
مرا اگر به ساحل ببرد قول می دهم طبع شعریم گل کند!
کفش هایم را می کنم لباس سفیدی می پوشم با خال های ابی
و کنار ساحل قدم می زنم... می دوم...
قول می دهم موهایم را مثل هر روز نبندم و بگذارم باد هر طرف که می خواهد انهارا بکشد.
و حتما اگر کودکی ان حوالی گل میفروخت از او یک دسته گل به اندازه ی پر کردن دست راستم بخرم و با دست چپم به اب دهم ...
و به شعر نو...
برچسب : گوش ماهی,گوش ماهی حلال,گوش ماهی زنده,گوش ماهی دریای خزر,گوش ماهی صدف,گوش ماهی شکم پر,گوش ماهی و صدف,گوش ماهی ها,پای گوش ماهیها شهیار قنبری,غذای گوش ماهی, نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : سه شنبه 19 مرداد 1395 ساعت: 11:11
لحـــظات درد و رنج :
- آهنگری بود كه با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید. روزی یكی از دوستانش كه اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: تو چگونه می توانی خدایی را كه رنج و بیماری نصیبت می كند دوست داشته باشی؟
آهنگر سر به زیر آورد و گفت:وقتی كه می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یك تكه آهن را در كوره قرار می دهم. سپس آن را رو شعر نو...
برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : سه شنبه 19 مرداد 1395 ساعت: 6:53
![]()
میل به آغوش کسی نداشتم، زین رو خود را سخت در آغوش کشیدم. لذتی زایدالوصف داشت، چشمانم برهم رفت ، سبک و سنگین، فراتر از مستی و سراسر آرامش شدم.هرچند ناب بود اما روح من فراتر از آن را طلب می کرد، انگار که اوج لذت آغوش من بیش از این هاست. حسرت آغوشی کامل، سبک، آرام و رها، مرا رها نمی کند.هوای زیباترین آغوشی را دارم که بازو به بازو و سربه سر نیست. پی شعر نو...
برچسب : آغوش,آغوش تو,آغوش عاشقانه,آغوش به انگلیسی,آغوشی نوزاد,آغوش ,آغوش شادمهر,آغوش خالی علی اصحابی,آغوشت را میخواهم,آغوش عشق, نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : سه شنبه 19 مرداد 1395 ساعت: 6:53
![]()
میل به آغوش کسی نداشتم، زین رو خود را سخت در آغوش کشیدم. لذتی زایدالوصف داشت، چشمانم برهم رفت ، سبک و سنگین، فراتر از مستی و سراسر آرامش شدم.هرچند ناب بود اما روح من فراتر از آن را طلب می کرد، انگار که اوج لذت آغوش من بیش از این هاست. حسرت آغوشی کامل، سبک، آرام و رها، مرا رها نمی کند.هوای زیباترین آغوشی را دارم که بازو به بازو و سربه سر نیست. پیوند، وحدت ، هویت، رهایی، امنیت،گرمی،آرامش و عشق می خواهم.آیا کسی هست که بتواند این چنین مرا در آغوش کشد؟
هان! خدای من! خاطرم آمد! آن نهایت آرامش است. آنچنان اصیل، بکر، غیرقابل قیاس، غیرقابل توصیف و غیرقابل ادراک است که بی تابی ام به هیچ آغوشی آرام نگیرد.عجب حسرتی بر دلم گذارد.به من بگویید چه کسی مرا از آغوشم دور کرده است؟ چه کسی مرا میان این آغوش های زخمی رها کرده است؟ اینجا چیزی برای من نیست، از کوچکی بزرگ ها به تنگ آمده ام، آغوشی می خواهم که با من بزرگ شود، می خواهم به حریم امن خود بازگردم. حریم کوچک من در عشق و صداقت از دنیای شما بزرگتر بود.مهرش ، فشاری بر بازوان من نداشت، ایمن در برش بودم، ضربان حیات او زیباترین طنین "دوستت دارم" بود. در وسیع ترین نوازش، پیوسته رها بودم. دل برای مهر مکرر و حقیقت نابش ، تنگ است.
عرش والای من، به ستوه آمده ام، تو مرا در خود جای ده. خدایتان نگهدار، من به اصل خویش می روم. مادر، عزیزدل، دل بگشا، من به حریم امن خویش می روم.
برچسب : آغوش,آغوش تو,آغوش عاشقانه,آغوش به انگلیسی,آغوشی نوزاد,آغوش ,آغوش شادمهر,آغوش خالی علی اصحابی,آغوشت را میخواهم,آغوش عشق, نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : سه شنبه 19 مرداد 1395 ساعت: 4:00
![]()
مي گفت : با بدنيا آمدنش دل هيچكس را از آن خود نكرد ،اما بدنيا آمد با سكوتي دردناك كه خنده هاي پدر را به لبان يأس دوخت و از ريشه خشك كرد ،سكوتي اجباري از تازيانه هاي زندگي كه تنهايي اش را بيشتر كرده بود و صبرش را دوچندان و توقعاتش را از زندگي به كسر هزارمي تقليل داده بود ،
اوراق زمانه صداي ناخوشي برايش به همراه داشت بيست و پنج سال ياداوري ، شايد تكراري از مكررات بود اما اين بار با يك پايان مهر شد.
شدت دردهاي انقباضي اش را زياد تر مي كرد و حنجره اش جز سكوت چيزي را فرياد نمي كرد ،
لحظه ي تولد فرا رسيده بود، چشمان بي روحش را به سقف كوتاه اتاق دوخته بود ، خنكاي ماه در دم و بازدمش حس مي شد.
صداي تهديد هاي علي كام زندگي را برايش تلخ و نفسهاي زندگي اش را بريده بريده كرده بود ،
"نون خور اضافه نمي خوام مي فهمي فروختمش مي فهمي !"
ضربان قلب زهره بلند تر و بلندتر مي شد ،بدنش به كوه يخي مي ماند آفتاب نديده ، ضربه ها فشار شديدي را بر دهليز و بطن ها وارد كرده بود آنقدر كه اتاق در نبضي از اتّفاق غوطه ور بود پزشك و پرستاران در تكاپوي برگشت زندگي دوباره به قلب ويران شده ي زهره بودند ،
لحظه موعود فرا رسيد
اما سكوت با خط ممتدي از سرنوشت با اخرين قطره ي اشك هم نوا شد و زندگي با آرامي و بر گونه هاي لطيف دخترك جان داد .
كتايون دريايي
برچسب : سكوت,سكوتر,سكوتلندا,سكوت بره ها,سكوتلاند,سكوت ميكنم,سكوتلاند يارد,سكوت شعر,سكوت ادكنز,سكوتر كهربائي, نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : سه شنبه 19 مرداد 1395 ساعت: 4:00
چند ماه قبل ، استاد چگنی زاده ، مطلبی تحت عنوان درخواست از کاربران جهت انتشار بیوگرافی شاعران سایت، منتشر کردند ....این مطلب را همان زمان نگاشتم و اکنون در چند بخش منتشر خواهم کرد .
زندگی من ( ۱ )
قدیمی ترین خاطره ای که از زندگی ام ، همچون تصویری سیاه و سفید و محو شده در ذهنم مانده است ، کارگاه قالیبافی پدرم بود .شاید سال ۵۲ در سه سالگی ام .
حدود تقریبا ۱۰ دستگاه قالیبافی و چیزی حدود چهل زن و مرد قالیباف ... قالی های زمینه لاکی با نقشه های ترنج ....دنیای عجیبی ست دنیای قالیبافان ...صدای کوبیدن دفه ( وسیله ای فلزی که پس از بافتن یک رج ، بر روی بافته ها کوبیده می شد تا گره ها ، پایین بیاید ) و ملودی گوش نواز نقشه خوان ها ، هنوز در گوشم زنگ می زند ...: ( حالا بچین لاکی، جاخود ....سرمه ای، پیش آمد ..... بیدمشکی، پیش رفت ....آبی، سه تا پیش آمد ....پیازی دو تا جاخود ...)
صحنه ی تماشای دختران و پسرانی که انگشتانشان را با قلاب تیز قالی بافی می بریدند و سپس برای بند آمدن خون ، پرزهای قالی را آتش می زدند و بر انگشت خود می گذاشتند تا خون آن بند بیاید ، از چندش آورترین خاطرات آن زمان بود ....
تا ده سالگی من ، پدر ، ابوالمشاغل بود ...کارگاه قالیبافی .دوختن کناره ی فرش های دستباف ، کار با وانت های سه چرخ آن زمان ، تاکسی رانی ، و....تا اینکه سرانجام در یک اداره ی دولتی بعنوان راننده ی پایه یک استخدام شد و از علافی در آمد ...
روزگار عجیبی بود دهه ی پنجاه ....مردم ، قریب به اتفاق ،ندار بودند ، اما دلهایشان ، به هیچ ، خوش بود ....
ورود به مدرسه ، خوش ترین خاطره ی دهه ی اول زندگی ام بود .زیباترین بخش مدرسه ، آن قسمتی بود که سبدهای تغذیه به کلاس می آمد و ولوله ای از شادی ایجاد می شد ...بچه هایی که بندرت تغذیه ی مناسبی در خانه داشتند ، حالا می توانستند دلی از عزا در آوردند : موزهای خارجی ، خرما ، شیر ، کیک و....
و تلخ ترین بخش مدرسه ، تنبیه های شدید بدنی دانش آموزانی بود که تنها جرم شان، کم بودن بهره ی هوشی و ضعف توان یادگیری شان بود ....
چه انگشتها که لای مداد می رفت و چه جیغ ها کلاس ها را برمی داشت ....شلاق های کابلی ، ترکه های انار .....
خوشبختانه شانس این را داشتم که همیشه جزو بهترینها بودم و بجز گهگاه بخاطر شیطنت های انضباطی ، بندرت تنبیه می شدم ...
وقتی وضعیت مدارس را در آن زمان با الان مقایسه می کنم ، دلم به حال خودمان در آن زمان می سوزد .... اما نمی دانم چرا با این وجود ، در آن زمان شاد شاد بودیم !
از همان دوره ی ابتدایی عاشق درس انشا بودم و خوشبختانه در آن زمان تا سال چهارم دبیرستان ، تمام رشته ها ، این درس را داشتند ( که متاسفانه سال هاست این زنگ به فراموشی سپرده شده است )...روزهایی که انشا داشتیم با عشقی دوچندان روانه ی مدرسه می شدم ....و اولین انگشتی که برای خواندن انشای داوطلبانه ، بالا می رفت انگشت من بود ....و تنها زمانی که سکوت محض کلاس را می گرفت و معلم، تلاشی برای ساکت کردن بچه ها نمی کرد ،همان وقتی بود که من داشتم انشایم را در کلاس می خواندم ... ....
سوم ابتدایی بودم که در کوچه و محل مان یک کتابخانه دایر کردم ...به تمام بچه های محل گفته بودم که دو کتاب کودک از خانه شان بیاورند و در مغازه ی خالی از کسب یکی از اهالی محل ، کتابخانه را دایر کردم ....چه دنیایی داشتیم ....کتاب قصه های خوب برای بچه های خوب ، بیشترین متقاضی را داشت ....آنها که دهه چهلی و دهه پنجاهی هستند ، این کتاب را خوب می شناسند ...
.عاشق مجله ی کیهان بچه ها بودم که هفته ای یکبار منتشر می شد ...در آن ایام ، هر صبح جمعه ، پدر به من و برادر خواهر هام ، هر کدام ۵ ریال هفتگی می داد و پول من همیشه برای کیهان بچه ها ذخیره می شد ( قیمت یک پفک در آن زمان یک ریال بود )
سوم ابتدایی بودم که انقلاب شد ....سه ماه مدارس تعطیل بود و ما کلی خوشحال بودیم که در کوچه های خاکی بازی می کردیم : فوتبال ، هفت سنگ ، الک دولک ...
سالهای چهارم و پنجم، معلمان خوبی داشتم و برخی اوقات از من می خواستند که انشاهایم را در مراسم صبحگاه ، سر صف بخوانم ....و من چه کلاسی می گذاشتم برای خودم ....
شعارهای صبحگاه عوض شده بود اما ما بچه ها،هیچ تغییری را احساس نمی کردیم ..... بزرگترها اما مدام در حال بحث های داغ در باره ی اخبار مملکت بودند و غروبها صدای رادیو بی بی سی از تمام کوچه ها شنیده می شد : بختیار گریخت ، هویدا اعدام شد ، قطب زاده دستگیر شد و کمی بعدتر ....بنی صدر ، بهشتی ، شروع جنگ و....
وقتی وارد دوره ی راهنمایی شدم ، جنگ ، جدی تر شده بود ...برخی دانش آموزان سال سوم راهنمایی به جبهه می رفتند و هیچکس ، کودکی ها و تمام دوران نوجوانی های نسل ما را ، لابلای اخبار جنگ ندید ....سالهای عجیبی بود ...هر روز تشییع جنازه ی شهدا ...و من حالا داشتم تبدیل می شدم به جوانی شانزده هفده ساله ...پرسه زنان میان کتابخانه های عمومی....در دوره ی دبیرستان ، تحولات زیادی در اندیشه ام شکل گرفت که هر روز ، فاصله ام را با همکلاسی هایم بیشتر و بیشتر می کرد ....به خواندن رمان و فلسفه ، اعتیاد پیدا کرده بود ...سر کلاس ، زیر میز ، مخفیانه ، کتاب های رمان را باز می کردم و می خواندم ....گورکی ، شولوخف ، همینگوی ، داستایوفسکی ، چوبک ، بزرگ علوی، هدایت ،جمالزاده ، دولت آبادی و بعدتر ها مترلینگ ، که مرا به فلسفه علاقمند کرد ( بین ۱۶ تا ۱۷ سالگی ) یادم می آید کتاب راز بزرگ مترلینگ ، یک هفته خواب و خوراک مرا به هم ریخت ...دوم دبیرستان ، توسط دوستی ، به سینما علاقه پیدا کردم .در سال دوم دبیرستان ، در کنار خواندن رمان و انتشار قصه های کوتاه در مجله ی اطلاعات هفتگی آن زمان ، عشق به سینما ، مرا دگرگون کرده بود ...
یادم می آید در سال ۶۵ بواسطه ی معرفی همان دوست ، فیلم « دستفروش » محسن مخملباف را دیدم و علاقمندی ام به سینما باعث شد که در انجمن سینمای جوان ثبت نام کنم ...
پایان بخش اول
برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : سه شنبه 19 مرداد 1395 ساعت: 4:00
چند ماه قبل ، استاد چگنی زاده ، مطلبی تحت عنوان درخواست از کاربران جهت انتشار بیوگرافی شاعران سایت، منتشر کردند ....این مطلب را همان زمان نگاشتم و اکنون در چند بخش منتشر خواهم کرد .
زندگی من ( ۱ )
قدیمی ترین خاطره ای که از زندگی ام ، همچون تصویری سیاه و سفید و محو شده در ذهنم مانده است ، کارگاه قالیبافی پدرم بود .شاید سال ۵۲ در سه سالگی ام .
تقریبا ۱۰ دستگاه قالیبافی و چیزی حدود چهل زن و مرد قالیباف ... قالی های زمینه لاکی با نقشه های ترنج ....دنیای عجیبی ست دنیای قالیبافان ...صدای کوبیدن دفه ( وسیله ای فلزی که پس از بافتن یک رج ، بر روی بافته ها کوبیده می شد تا گره ها ، پایین بیاید ) و ملودی گوش نواز نقشه خوان ها ، هنوز در گوشم زنگ می زند ...: ( حالا بچین لاکی، جاخود ....سرمه ای، پیش آمد ..... بیدمشکی، پیش رفت ....آبی، سه تا پیش آمد ....پیازی دو تا جاخود ...)
صحنه ی تماشای دختران و پسرانی که انگشتانشان را با قلاب تیز قالی بافی می بریدند و سپس برای بند آمدن خون ، پرزهای قالی را آتش می زدند و بر انگشت خود می گذاشتند تا خون آن بند بیاید ، از چندش آورترین خاطرات آن زمان بود ....
تا ده سالگی من ، پدر ، ابوالمشاغل بود ...کارگاه قالیبافی .دوختن کناره ی فرش های دستباف ، کار با وانت های سه چرخ آن زمان ، تاکسی رانی ، و....تا اینکه سرانجام در یک اداره ی دولتی بعنوان راننده ی پایه یک استخدام شد و از سرگردانی در آمد ...
روزگار عجیبی بود دهه ی پنجاه ....مردم ، قریب به اتفاق ،ندار بودند ، اما دلهایشان ، به هیچ ، خوش بود ....
ورود به مدرسه ، خوش ترین خاطره ی دهه ی اول زندگی ام بود .زیباترین بخش مدرسه ، آن قسمتی بود که سبدهای تغذیه به کلاس می آمد و ولوله ای از شادی ایجاد می شد ...بچه هایی که بندرت تغذیه ی مناسبی در خانه داشتند ، حالا می توانستند دلی از عزا در آوردند : موزهای خارجی ، خرما ، شیر ، کیک و....
و تلخ ترین بخش مدرسه ، تنبیه های شدید بدنی دانش آموزانی بود که تنها جرم شان، کم بودن بهره ی هوشی و ضعف توان یادگیری شان بود ....
چه انگشتها که لای مداد می رفت و چه جیغ ها کلاس ها را برمی داشت ....شلاق های کابلی ، ترکه های انار .....
خوشبختانه شانس این را داشتم که همیشه جزو بهترینها بودم و بجز گهگاه بخاطر شیطنت های انضباطی ، بندرت تنبیه می شدم ...
وقتی وضعیت مدارس را در آن زمان با الان مقایسه می کنم ، دلم به حال خودمان در آن زمان می سوزد .... اما نمی دانم چرا با این وجود ، در آن زمان شاد شاد بودیم !
از همان دوره ی ابتدایی عاشق درس انشا بودم و خوشبختانه در آن زمان تا سال چهارم دبیرستان ، تمام رشته ها ، این درس را داشتند ( که متاسفانه سال هاست این زنگ به فراموشی سپرده شده است )...روزهایی که انشا داشتیم با عشقی دوچندان روانه ی مدرسه می شدم ....و اولین انگشتی که برای خواندن انشای داوطلبانه ، بالا می رفت انگشت من بود ....و تنها زمانی که سکوت محض کلاس را می گرفت و معلم، تلاشی برای ساکت کردن بچه ها نمی کرد ،همان وقتی بود که من داشتم انشایم را در کلاس می خواندم ... ....
سوم ابتدایی بودم که در کوچه و محل مان یک کتابخانه دایر کردم ...به تمام بچه های محل گفته بودم که دو کتاب کودک از خانه شان بیاورند و در مغازه ی خالی از کسب یکی از اهالی محل ، کتابخانه را دایر کردم ....چه دنیایی داشتیم ....کتاب قصه های خوب برای بچه های خوب ، بیشترین متقاضی را داشت ....آنها که دهه چهلی و دهه پنجاهی هستند ، این کتاب را خوب می شناسند ...
.عاشق مجله ی کیهان بچه ها بودم که هفته ای یکبار منتشر می شد ...در آن ایام ، هر صبح جمعه ، پدر به من و برادر خواهر هام ، هر کدام ۵ ریال هفتگی می داد و پول من همیشه برای کیهان بچه ها ذخیره می شد ( قیمت یک پفک در آن زمان یک ریال بود )
سوم ابتدایی بودم که انقلاب شد ....سه ماه مدارس تعطیل بود و ما کلی خوشحال بودیم که در کوچه های خاکی بازی می کردیم : فوتبال ، هفت سنگ ، الک دولک ...
سالهای چهارم و پنجم، معلمان خوبی داشتم و برخی اوقات از من می خواستند که انشاهایم را در مراسم صبحگاه ، سر صف بخوانم ....و من چه کلاسی می گذاشتم برای خودم ....
شعارهای صبحگاه عوض شده بود اما ما بچه ها،هیچ تغییری را احساس نمی کردیم ..... بزرگترها اما مدام در حال بحث های داغ در باره ی اخبار مملکت بودند و غروبها صدای رادیو بی بی سی از تمام کوچه ها شنیده می شد : بختیار گریخت ، هویدا اعدام شد ، قطب زاده دستگیر شد و کمی بعدتر ....بنی صدر ، بهشتی ، شروع جنگ و....
وقتی وارد دوره ی راهنمایی شدم ، جنگ ، جدی تر شده بود ...برخی دانش آموزان سال سوم راهنمایی به جبهه می رفتند و هیچکس ، کودکی ها و تمام دوران نوجوانی های نسل ما را ، لابلای اخبار جنگ ندید ....سالهای عجیبی بود ...هر روز تشییع جنازه ی شهدا ...و من حالا داشتم تبدیل می شدم به جوانی شانزده هفده ساله ...پرسه زنان میان کتابخانه های عمومی....در دوره ی دبیرستان ، تحولات زیادی در اندیشه ام شکل گرفت که هر روز ، فاصله ام را با همکلاسی هایم بیشتر و بیشتر می کرد ....به خواندن رمان و فلسفه ، اعتیاد پیدا کرده بود ...سر کلاس ، زیر میز ، مخفیانه ، کتاب های رمان را باز می کردم و می خواندم ....گورکی ، شولوخف ، همینگوی ، داستایوفسکی ، چوبک ، بزرگ علوی، هدایت ،جمالزاده ، دولت آبادی و بعدتر ها مترلینگ ، که مرا به فلسفه علاقمند کرد ( بین ۱۶ تا ۱۷ سالگی ) یادم می آید کتاب راز بزرگ مترلینگ ، یک هفته خواب و خوراک مرا به هم ریخت ...دوم دبیرستان ، توسط دوستی ، به سینما علاقه پیدا کردم .در سال دوم دبیرستان ، در کنار خواندن رمان و انتشار قصه های کوتاه در مجله ی اطلاعات هفتگی آن زمان ، عشق به سینما ، مرا دگرگون کرده بود ...
یادم می آید در سال ۶۵ بواسطه ی معرفی همان دوست ، فیلم « دستفروش » محسن مخملباف را دیدم و علاقمندی ام به سینما باعث شد که در انجمن سینمای جوان شد ، ثبت نام کنم ...
پایان بخش اول
برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : سه شنبه 19 مرداد 1395 ساعت: 1:01
لحـــظات درد و رنج :
- آهنگری بود كه با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید. روزی یكی از دوستانش كه اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: تو چگونه می توانی خدایی را كه رنج و بیماری نصیبت می كند دوست داشته باشی؟
آهنگر سر به زیر آورد و گفت:وقتی كه می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یك تكه آهن را در كوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می كوبم تا به شكل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد می دانم كه وسیله مفیدی خواهد بود اگر نه آن را كنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است كه همیشه به درگاه خداوند دعا كنم كه خدایا! مرا در كوره های رنج قرار بـــــده اما كنار نگذار !
تو مي توانی از گناه خودت از گناه دنيا ، رنج ببری .اين درد و غم مرا به غمي بزرگتر ربط مي دهد .درست حدس زديد ؛غم و درد خدا براي تو .قلب خدا براي دور شدن بيش از پيش بنده اش از وي ، زخمي است ( عرفا این اصطلاحات جسماني را براي مقاصد روحاني و معنوي به كار میبرند) .او مي خواهد بنده ناسپاسش به سوي او برگردد و او شادمان شود . آري !غم و دردي كه براي خدا باشد ، آخرش به توبه ختم مي شود و قلب را به سوي محبت و رحمت خدا ، مي گشايد .اين محبت عظيم خداست كه تو را از محصور شدن در خود بيرون مي آورد .مي شود مهر و محبت بي دريغ خدا را در اين آيه يافت :بسم الله الرحمان الرحيم(بنام خداي بخشنده و مهربان)
لحظات توكل به خدا و حركت به سوي اميد :
اين يك حركت عقلاني است و زندگي تو را به سوي جلو رهنمون مي سازد .اگر به اين حالت رازگونه توجه نكني تو را به سمت و سوي بي خدائي سوق مي دهد .با اين حال ، اين (توكل و اميد) همان چيزي است كه روز به روز تو را حتي در تجربه هاي تلخ به پيش مي برد ،اين آرامش دروني است كه باعث مي شود زندگي روزانه خويش را با عشق و علاقه به خدا و خلق او سپري كني .تو به خدا تكيه مي كني .در نهايت اين روح محبتي است كه قلب تو را فرا گرفته است و تو را به آرامي و با شادي ، در راه هاي خدا پيش مي برد .اين عمل خدا و روح توانای او که در توست تقويتت مي كند ، محبت به خدا را به تو مي بخشد و دل تو را در هماهنگي با دل خدا قرار مي هد و نگرش تو نسبت به دنيا و ديگران را تغيير مي دهد .بدين ترتيب نشاط و شادي روحاني كه تو را در بر گرفته ، اگر تو را نسبت به همنوعت بدخواه ، حسود و بي تحرك سازد آرامش دروني و تسلي روحاني محسوب نمي شود .برعكس ، اگر اين شادي ، خيرخواهي تو را افزايش دهد يا به تو كمك كند تا شهوات جسم را تحت كنترل درآوری، مي توانی آنرا عمل دست خدا بنامی .
برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : دوشنبه 18 مرداد 1395 ساعت: 23:41
![]()
میل به آغوش کسی نداشتم، زین رو خود را سخت در آغوش کشیدم. لذتی زایدالوصف داشت، چشمانم برهم رفت ، سبک و سنگین، فراتر از مستی و سراسر آرامش شدم.هرچند ناب بود اما روح من فراتر از آن را طلب می کرد، انگار که اوج لذت آغوش من بیش از این هاست. حسرت آغوشی کامل، سبک، آرام و رها، مرا رها نمی کند.هوای زیباترین آغوشی را دارم که بازو به بازو و سربه سر نیست. پیوند، وحدت ، هویت، رهایی، امنیت،گرمی،آرامش و عشق می خواهم.آیا کسی هست که بتواند این چنین مرا در آغوش کشد؟
هان! خدای من! خاطرم آمد! آن نهایت آرامش است. آنچنان اصیل، بکر، غیرقابل قیاس، غیرقابل توصیف و غیرقابل ادراک است که بی تابی ام به هیچ آغوشی آرام نگیرد.عجب حسرتی بر دلم گذارد.به من بگویید چه کسی مرا از آغوشم دور کرده است؟ چه کسی مرا میان این آغوش های زخمی رها کرده است؟ اینجا چیزی برای من نیست، از کوچکی بزرگ ها به تنگ آمده ام، آغوشی می خواهم که با من بزرگ شود، می خواهم به حریم امن خود بازگردم. حریم کوچک من در عشق و صداقت از دنیای شما بزرگتر بود.مهرش ، فشاری بر بازوان من نداشت، ایمن در برش بودم، ضربان حیات او زیباترین طنین "دوستت دارم" بود. در وسیع ترین نوازش، پیوسته رها بودم. دل برای مهر مکرر و حقیقت نابش ، تنگ است.
عرش والای من، به ستوه آمده ام، تو مرا در خود جای ده. خدایتان نگهدار، من به اصل خویش می روم. مادر، عزیزدل، دل بگشا، من به حریم امن خویش می روم.
برچسب : آغوش,آغوش تو,آغوش عاشقانه,آغوش به انگلیسی,آغوشی نوزاد,آغوش ,آغوش شادمهر,آغوش خالی علی اصحابی,آغوشت را میخواهم,آغوش عشق, نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : دوشنبه 18 مرداد 1395 ساعت: 23:41