شعر نو

ساخت وبلاگ
همیشه صبر چاره نیست و انتظار دیگران را کشیدن فریب دادن خود است .. درست شبیه اینکه وسط گرمای تابستان منتظر باریدن باران باشی .. آدمها فقط با همدیگه سروکار دارند ولی به هم کاری ندارند .. گاهی تنهایی از جدایی یار و درد کشیدن از بیماری نیست بلکه از تنها بودن و نداشتن جایی برای پناه و عدم وجود فریادرس است .. آدمها تا زمانی که در روزهای بهار زندگی هستی تو را دوست دارند اما همین که در روزگار برف و بوران دچار سرماخوردگی میشوی و زندگیت به سرفه می افتد به بهانه ای ازت دور میشوند و از دور برایت دست تکان میدهند و شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : تنها بودن,تنها بودن یه کابوس شومه,تنها بودن بهتر از,تنها بودن یه کابوس شومه عزیزم,تنها بودن چاوشی,تنها بودن قدرت میخواهد,تنها بودن با خدا,تنها بودن بهتر است,تنها بودن را دوست دارم,تنها بودن بهتره, نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : جمعه 29 مرداد 1395 ساعت: 8:22

سلاممی گویند:برکه های آیینه، همچون صبح درخشان اند و هیچ آشوبی در عمق شان نمی روید.امّا اگر من گام پیش گذارم، چشمه ها می آشوبند و دلم صد پاره می شود.مدّتی است پایان خودم را خبر کرده ام. به کبوتران آستان صبح گفته ام:بروند بگویند: تشنه ام!نه باران صبح کوزه ی بی آب مرا پر می کند و نه تیشه ی نفرینی تا گور مرا از دل سنگ خاره برآرد.دنیای تب آلود کویرها، دام هلاک پهن کرده و هوا هم خوش خوشان، صفحه ی روز می شکافد! انگار نه انگار، تا دیروز من بودم که شیشه ی فانوس می شستم با پر طاووس.عزیز مهرباندرونی دارم سوزنده و شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نامه ای سرگشاده,نامه ای سرگشاده به طبیعت,نامه ای سرگشاده به خدا,نامه ای سرگشاده به روحانی, نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : جمعه 29 مرداد 1395 ساعت: 8:22

چند سالیست کنار همان صندلیگلهای سرخ می بینم!دستهای لرزان پیرمردی راکه به یاد تنها عشق زندگیشهر هفته سالگرد آشنایی می گیردو باز تمامش تازگی دارد هفته ی بعد!هی فلانی!عشق تکرار بوسه های رنگا رنگ نیست!گاهی تنها تصور یک آغوشتو را می برد به جایی که !هر هفته سالگردی پیش رویت داشته باشی!مرتضی دوره گرد(هیوا) شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : سالگرد ازدواج,سالگرد فوت مادر,سالگرد فوت پدر,سالگرد تولد,سالگرد عقدمون مبارک,سالگرد دوستی,سالگرد فوت مادرم,سالگرد فوت پدرم,سالگرد ۱۸ تیر,سالگرد برجام, نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : پنجشنبه 28 مرداد 1395 ساعت: 16:07

سلامدر همین یکی دو روز، ده ها شعر خواندم.بار دیگر بگویم: شعربرای نمونه دو سه شعر مثال بزنم.و . . . خود می دانید چه می خواهم بگویم که نمی گویم..تا آمدى به شهر كبوتر زياد شدليلا فقط تو بودى و دلبر زياد شدبا چادرِ نماز كه از كوچه رد شدىتسبيح و مُهر و رونقِ منبر زياد شدبادى وزيد و شالِ تو افتاد و سوژه شداز فرطِ شعر ، قحطىِ دفتر زياد شدوقتى دو بيت خواندى از اشعار مولوىميخانه پا گرفت، سركه و ساغر زياد شديلدا گذشت و اوّلِ دى در تمامِ شهرديوانِ حافظِ شوريده سر زياد شدآيينه اى كتيبه اى از مِس كه خواستىبازارِ ز شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : چهارشنبه 27 مرداد 1395 ساعت: 15:58

گاهی باید رفت.باید پرواز کرد به ژرفای وجود خود.باید دلت را برداری و بغض های در گلو مانده را فرو خوری.باید دیوانگی راتجربه کنی تا دیوانه اش نکنی.گاهی باید سکوت کنی و در عمق وجودت فریاد بکشی و اشک بریزی.و لبخند بزنی به کودکی که در عمق نگاهت چیزی را حس کرده و به تو خیره مانده.میسوزی ومیسوزی ومیسوزی ولی دم نمیزنی.از اتش درون شعله ور شدی دم نمیزنی.سکوت, سکوت تورا خواهد کشت.نگاهت به هرچیزی خیره میماند و زمان از ذهنت فرار میکند.غرق میشوی در دریای خلسه ی بی امتداد.فاطمه نیکوکاران شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : گاهی باید رفت,گاهی باید رفت تا بدانند,گاهی بايد رفت,گاهی باید رفت تا,گاهی باید رفت و,گاهي بايد رفت تا,گاهی باید رفت و رها کرد,گاهی باید رفت شعر,شعر نو گاهی باید رفت,گاهی وقتا باید رفت, نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : چهارشنبه 27 مرداد 1395 ساعت: 10:49

نوجوانی.....نوجوانی.....نوجوانی......شاید پر رمز و راز ترین برهه ی زندگی آدمیان است این دوره ....ظهور بلوغ جسمانی و نشانه های آن و همزمان ، بلوغ فکری و سرگردانی میان فلسفه های فراوان و متفاوت و متناقض زندگی !گفته بودم که عاشق ادبیات ، رمان و کتب فلسفه شدم .داستان های کوتاهم در سن ۱۶ سالگی در هفته نامه اطلاعات هفتگی سال های۶۴ تا ۶۶ چاپ میشد ...آنها که همسن من و یا بزرگترند حتما باخبرند که این مجله چه تیراژ بالایی داشت در آن زمان . بگونه ای که تمام فامیل از چاپ داستان های من خبردار شدند ...اما در سال ۶۵ ، تحولات شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : زندگی من,زندگی منشوریست در حرکت دوار,زندگی منشوری است در حرکت دوار,زندگي من,زندگی منه زدبازی,زندگی منه زدبازی دانلود,زندگی من کنار این غریبه,زندگی من بابک جهانبخش,زندگي مني تو,زندگی من تویی, نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : چهارشنبه 27 مرداد 1395 ساعت: 10:49

بخش 8اینک مفاهیم علمی جام جهان نما که در اشعار شعرای بزرگ ایران آمده است .فردوسی در جلد دوم شاهنامه به هنگام گفتگو از روزگار کیخسرو چنین می فرماید :چو نوروز خرم فراز آمدشبدان جام فرخ نیاز آمدشببخشید مر گیو را شهریاربخوانید آن جام گوهر نگارپس آن جام برگف نهاد و بدیددر او هفت (1) کشور همی بنگرید (2)زکار ون شان سپهر بلنددر او کرد پیدا چه و چون و چندچه کیوان ، چه هرمز ، چه بهرام و شیرچو مهر و چه ماه و چه ناهید و تیرکه منظور از سراینده این است که کیخسرو جام را گرفت ومشخصات وطول وعرض هفت کشور را بررسی نمود که هفت کشور عبارتند از:1- ابرانشهر - هندوستان چین - ترکستان شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : دوشنبه 25 مرداد 1395 ساعت: 23:40

به نام آن هستی بخش خِرَد و وجدان بی پایانکه پیش از نوشتن این نامه برایش آگاه و نمایان.با همگی توان می نویسم از چنته واژگان دست نیافتنی، تندیسی رسا خاموش با نگاه نوشتنی ازکوچک ترین واژه خواندنی و شنیدنی و دیدنی ،دیدنی که در اندام ققنوس خود فریادی است از گلوی سیمی آیینه نای شکسته،...برگی از نامه های پراکنده:فریاد گام واژه های من بر کاغذ سپید که در برآمدگی تنهایی گُم خاموش نگاه تو شنیده می شود هر بار گام می زنم ازکنار پرچین سرشت پُرسمان بودن یا در پیاده رو جستجو؛شاید بی بازگشت و بی گزینش در گردونه ی خود ماندن یا به هستیِ هیچی هستی بخش تو رسیدن؛کامیابی در شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : دوشنبه 25 مرداد 1395 ساعت: 17:35

هو الکریموقتی به سوی حرم آهسته قدم بر می دارمشوقی وصف ناپذیر سراسر وجودم را فرا میگیرد.من و دعوت؟...به خانه امام رضا...من کجا و دیدار با آقا کجا؟وقتی وارد صحن میشوم کفش هایم را درآورده و پابرهنه می ایستم و سجده شکر به بارگاهی الهی به جا آورده و خدای مهربان را که این لحظه بی نظیر را نصیبم کرده شکرگزاری میکنم و سپس سلام میکنمالسلام علیک یا علی بن موسی الرضا..سلام بر امام خوبی ها سلام بر بنده برگزیده خدا،سلام بر ضامن آهو.در ذهنم یکی دیگر از القاب آقا را یادم می آید ...غریب الغربا...یعنی امامی که در غربت مدفون شدند...اشکم از چشم هایم جاری میشودبا خودم میگم امام شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : دلنوشته ای برای امام رضا ع,دل نوشته ای برای امام رضا(ع),دل نوشته ای از امام رضا ع,دلنوشته ای با امام رضا ع,دل نوشته ای به امام رضا علیه السلام,دلنوشته های عاشقانه برای امام رضا, نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : دوشنبه 25 مرداد 1395 ساعت: 1:47

ای دوست چرا مثنوی انباز کنی،؟یکتایی چو بینی و دو آواز کنی..؟گو کیست جز آن عاشق و شیدا که ترا ،پبوسته خریدار و تو صد ناز کنی ..هش دار چو مستانه زنی هر سازی،خوش رقصد و گر سازِ دگر ساز کنی..او خالق و هم بودِ ترا اوست سبب ،آگاه است هر آن قصه که آغاز کنی..پنهان و عیان حائلِ اسرار هموست ،افشا بکند فتنه ای گر راز کنی..یادی کن از آن یار چلیپایی مست،کآموخت ترا عیسوی اِعجاز کنی..بشنو تو کمی قصه یِ موسی ز شبان،!زان پیش که خود موسوی ابراز کنی..او خویش تر از خویش و شما دورستی ،کو فاصله ای تا که تو ایجاز کنی..؟از خاک نه ای و که به او زندانی،ویرانه شوی خاک سرافراز کنی..منظومه شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : جمعه 22 مرداد 1395 ساعت: 22:00

بخش پنجم و پایانیادامه . . .آن زمان من نو جوانی بودمی و چوپان گوسندان در آبادی ، آن شب برای آب خوردن گوسپندان باید به چند آبادی یه دیگر که رودی پُر آب داشتی رفتمی تا صبحدم بدانجا رسم که چشمم به کلبه مخروبه رضاتارزن بماندی و دیدمش مردی زخمی و ژنده و البسه دریده و تارش بشکسته بگوشه ای دور از چشم مردمان آبادی به تارش مشغول تا دوباره سیم ها به هم وصل نموده باشد ، من در گوشه ای پنهان وگوسپندانم را زیر نظر ورضا تار زن به تخته سنگی کنار کلبه مخروبه اش تکیه داشتی و تار اشکسته اش در آغوش وسر را بالا سوی آسمان که اندک اندک انگشتان به سیم تار زخمه زدی وگریه نمودی ، آن شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : جمعه 22 مرداد 1395 ساعت: 13:54

هو الکریموقتی به سوی حرم آهسته قدم بر می دارمشوقی وصف ناپذیر سراسر وجودم را فرا میگیرد.من و دعوت؟...به خانه امام رضا...من کجا و دیدار با آقا کجا؟وقتی وارد صحن میشوم کفش هایم را درآورده و پابرهنه می ایستم و سجده شکر به بارگاهی الهی به جا آورده و خدای مهربان را که این لحظه بی نظیر را نصیبم کرده شکرگزاری میکنم و سپس سلام میکنمالسلام علیک یا علی بن موسی الرضا..سلام بر امام خوبی ها سلام بر بنده برگزیده خدا،سلام بر ضامن آهو.در ذهنم یکی دیگر از القاب آقا را یادم می آید ...غریب الغربا...یعنی امامی که در غربت مدفون شدند...اشکم از چشم هایم جاری میشودبا خودم میگم امام شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : دلنوشته ای برای , رضا ع,دل نوشته ای برای , رضا(ع),دل نوشته ای از , رضا ع,دلنوشته ای با , رضا ع,دل نوشته ای به , رضا علیه السلام,دلنوشته های عاشقانه برای , رضا, نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : جمعه 22 مرداد 1395 ساعت: 13:54

کافه کتاب ترمه به عنوان سومین کافه کتاب دراستان فارس وبا هدف جذب جوانان به خوانش کتاب درفضایی متفاوت دربهمن 92 و با حمایت اداره کتابخانه های عمومی فارس در محل آرامگاه شیخ کبیر عبدالله بن خفیف و در جوار کتابخانه عمومی خفیف شروع به فعالیت نمود .بازگشایی کافه کتاب ترمه با مدیریت مرضیه اوجی در تاریخ 15 فروردین 94 جان تازه ای به این محیط فرهنگی دمید و حضور بی سابقه ی فعالان و هنرمندان عرصه شعر و ادب و دوستداران کتاب باعث رونق گرفتن گروه ها و انجمن هایی فعال گردید.کافه کتاب ترمه در این مدت برنامه های مستمری به شرح ذیل برگزار نموده استروزهای شنبه از ساعت هجده شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : کافه کتاب ترمه شیراز,کافه کتاب ترمه, نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : جمعه 22 مرداد 1395 ساعت: 1:40

کوچکتر که بودم ،شبکه 1 برام جذابیت خاصی داشت. هرروز ساعت 7 بعدازظهر؛درس را،بازی را؛ زندگی را رها میکردم و شبکه یک را تماشا میکردم.هرجای شهر بعد لز ساعت 7 بهانه گیری کودکانه بچه ها، شهررا تحت پوشش خود قرار میداد و وقتی دستشان به تلویزیون میرسید پدر و مادر ها تازه آرامش میافتند!برنامه شروع میشد.....با جمله :(به نام خداوند بخشنده مهربان ؛بچه ها سلاااام!)و ما با شوق پای نصیحت های مردی مینشستیم که اورا عمو صدا میزدیم.مردی که صدایش را به تمام خواننده های برتر کشور ترجیح میدادیم. انسانی که بالا و پایین پریدن هایش ، دلیل قاطع زلزله ای میشد که فرو ریختن غم ها و نار شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : الهه نشاطی, نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : پنجشنبه 21 مرداد 1395 ساعت: 13:59

بخش 4. . . شبی ز شب ها مردم آبادی که گندمزار و مزارع جو اشان بخشکیدندی وزمین چاک چاک ، اهل آبادی مجتمع بگردیدندی و سوی کلبه رضا تارزن روان تا زآبادی بیرونش کنندی ، کلبه رضا تارزن روشن و تاریک بودی وصدای تار همی زان خارج و در فضا بپیچیدی و زیر نور مهتاب روشن رضا تارزن پیدا .ناسزا ها بودی که شروع شدندی ومردم همهمه بکردندی و رضا تارزن از جای برخواستی مردمان مجتمع به کلبه محقرش هجوم و هر آنچه داشتی به تاراج وهیچ از چوب و بوریا اش نماندی و بسی به سرش کوفتندی و تارش دریدندی وسقف کلبه به یغما و همی ویران شدی ورضا تار زن از محلکه بگریختی وزیر دست وپای مردم آبادی هم شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : پنجشنبه 21 مرداد 1395 ساعت: 13:59

<a href='http://shereno.niloblog.com/p/559'>باران</a> هر چقدر پاک کردم شیشه را .....
باران نقش تو را تکرار کرد
سالهاست شیشه های باران زده نقشی اسرار انگیز در دل دارند .......................
یا باید شیشه ها را شکست .....
یا باید با ، باران آشتی کرد ....................................

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : باران چت,باران کوثری,باران,باران گپ,باران فیلم,باران تویی,باران موزیک,باران مووی,باران عشق,باران خواننده, نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : پنجشنبه 21 مرداد 1395 ساعت: 8:31

<a href='http://shereno.niloblog.com/p/557'>باران</a> هر چقدر پاک کردم شیشه را .....
باران نقش تو را تکرار کرد
سالهاست شیشه های باران زده نقشی اسرار انگیز در دل دارند .......................
یا باید شیشه ها را شکست .....
یا باید با ، باران آشتی کرد ....................................

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : باران چت,باران کوثری,باران,باران گپ,باران فیلم,باران تویی,باران موزیک,باران مووی,باران عشق,باران خواننده, نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : پنجشنبه 21 مرداد 1395 ساعت: 3:37

<a href='http://shereno.niloblog.com/p/556'>باران</a> هر چقدر پاک کردم شیشه را .....
باران نقش تو را تکرار کرد
سالهاست شیشه های باران زده نقشی اسرار انگیز در دل دارند .......................
یا باید شیشه ها را شکست .....
یا باید با ، باران آشتی کرد ....................................

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : باران چت,باران کوثری,باران,باران گپ,باران فیلم,باران تویی,باران موزیک,باران مووی,باران عشق,باران خواننده, نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : چهارشنبه 20 مرداد 1395 ساعت: 21:10

<a href='http://shereno.niloblog.com/p/552/'>صدای</a> دلتنگی سهم من از دوریت چیزی جز دلتنگی به اندازه دریاها، نگاهی تاریک همچون شبهای بدون مهتاب ولحظه هایی که ثانیه به ثانیه می گذرند وبر دلتنگی هایم می افزایند؛ ای دوست بشنو صدای دلتنگی مرا... ادرکنی یا مهدی

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : صدای دلتنگی,صدای دلتنگیها,صدای دلتنگی باران,صداي دلتنگي,صدای ساز دلتنگی,صدای پای دلتنگی,صدای ساز دلتنگی شاهرخ,فریبرز غفاری صدای دلتنگی, نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : سه شنبه 19 مرداد 1395 ساعت: 22:21

<a href='http://shereno.niloblog.com/p/550/'>بخش</a> 3 - سفرنامه روهان در آبادی رضا تار زن بخش سوم
. . . وادامه . . .
مرد چوپان همی بگفتی که خشکسالی دمار زمردم آبادی بکَندی وهمه گریه ودست سوی آسمان بردی وهیچ باران نیامدی که نیامد ی وهر روز خشکسالی بتر شدی و مردم بسی مفلوک شدندی وخار و فعله گری در شهر بپرداختندی تاقوت لا یموتِ عیال وکودکان به خانه آوردی ، شبی در تابستان عهد گرما ، مردم آبادی مجتمع شعر نو...

ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : سه شنبه 19 مرداد 1395 ساعت: 22:21

<a href='http://shereno.niloblog.com/p/549'>زندگی</a> من ...... ( ۱ ) چند ماه قبل ، استاد چگنی زاده ، مطلبی تحت عنوان درخواست از کاربران جهت انتشار بیوگرافی شاعران سایت، منتشر کردند ....این مطلب را همان زمان نگاشتم و اکنون در چند بخش منتشر خواهم کرد .

زندگی من ( ۱ )

قدیمی ترین خاطره ای که از زندگی ام ، همچون تصویری سیاه و سفید و محو شده در ذهنم مانده است ، کارگاه قالیبافی پدرم بود .شاید سال ۵۲ در سه شعر نو...

ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : زندگی من,زندگی منشوریست در حرکت دوار,زندگی منشوری است در حرکت دوار,زندگي من,زندگی منه زدبازی,زندگی منه زدبازی دانلود,زندگی من کنار این غریبه,زندگی من بابک جهانبخش,زندگي مني تو,زندگی من تویی, نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : سه شنبه 19 مرداد 1395 ساعت: 11:11

<a href='http://shereno.niloblog.com/p/548'>گوش</a> ماهی مرا اگر به ساحل ببرد قول می دهم طبع شعریم گل کند!
کفش هایم را می کنم لباس سفیدی می پوشم با خال های ابی
و کنار ساحل قدم می زنم... می دوم...
قول می دهم موهایم را مثل هر روز نبندم و بگذارم باد هر طرف که می خواهد انهارا بکشد.
و حتما اگر کودکی ان حوالی گل میفروخت از او یک دسته گل به اندازه ی پر کردن دست راستم بخرم و با دست چپم به اب دهم ...
و به شعر نو...

ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : گوش ماهی,گوش ماهی حلال,گوش ماهی زنده,گوش ماهی دریای خزر,گوش ماهی صدف,گوش ماهی شکم پر,گوش ماهی و صدف,گوش ماهی ها,پای گوش ماهیها شهیار قنبری,غذای گوش ماهی, نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : سه شنبه 19 مرداد 1395 ساعت: 11:11

<a href='http://shereno.niloblog.com/p/547'>فرشته</a> مخملی لحـــظات درد و رنج :
- آهنگری بود كه با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید. روزی یكی از دوستانش كه اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: تو چگونه می توانی خدایی را كه رنج و بیماری نصیبت می كند دوست داشته باشی؟
آهنگر سر به زیر آورد و گفت:وقتی كه می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یك تكه آهن را در كوره قرار می دهم. سپس آن را رو شعر نو...

ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : سه شنبه 19 مرداد 1395 ساعت: 6:53

<a href='http://shereno.niloblog.com/p/546'>آغوش</a>
میل به آغوش کسی نداشتم، زین رو خود را سخت در آغوش کشیدم. لذتی زایدالوصف داشت، چشمانم برهم رفت ، سبک و سنگین، فراتر از مستی و سراسر آرامش شدم.هرچند ناب بود اما روح من فراتر از آن را طلب می کرد، انگار که اوج لذت آغوش من بیش از این هاست. حسرت آغوشی کامل، سبک، آرام و رها، مرا رها نمی کند.هوای زیباترین آغوشی را دارم که بازو به بازو و سربه سر نیست. پی شعر نو...

ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : آغوش,آغوش تو,آغوش عاشقانه,آغوش به انگلیسی,آغوشی نوزاد,آغوش ,آغوش شادمهر,آغوش خالی علی اصحابی,آغوشت را میخواهم,آغوش عشق, نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : سه شنبه 19 مرداد 1395 ساعت: 6:53

آغوش
میل به آغوش کسی نداشتم، زین رو خود را سخت در آغوش کشیدم. لذتی زایدالوصف داشت، چشمانم برهم رفت ، سبک و سنگین، فراتر از مستی و سراسر آرامش شدم.هرچند ناب بود اما روح من فراتر از آن را طلب می کرد، انگار که اوج لذت آغوش من بیش از این هاست. حسرت آغوشی کامل، سبک، آرام و رها، مرا رها نمی کند.هوای زیباترین آغوشی را دارم که بازو به بازو و سربه سر نیست. پیوند، وحدت ، هویت، رهایی، امنیت،گرمی،آرامش و عشق می خواهم.آیا کسی هست که بتواند این چنین مرا در آغوش کشد؟
هان! خدای من! خاطرم آمد! آن نهایت آرامش است. آنچنان اصیل، بکر، غیرقابل قیاس، غیرقابل توصیف و غیرقابل ادراک است که بی تابی ام به هیچ آغوشی آرام نگیرد.عجب حسرتی بر دلم گذارد.به من بگویید چه کسی مرا از آغوشم دور کرده است؟ چه کسی مرا میان این آغوش های زخمی رها کرده است؟ اینجا چیزی برای من نیست، از کوچکی بزرگ ها به تنگ آمده ام، آغوشی می خواهم که با من بزرگ شود، می خواهم به حریم امن خود بازگردم. حریم کوچک من در عشق و صداقت از دنیای شما بزرگتر بود.مهرش ، فشاری بر بازوان من نداشت، ایمن در برش بودم، ضربان حیات او زیباترین طنین "دوستت دارم" بود. در وسیع ترین نوازش، پیوسته رها بودم. دل برای مهر مکرر و حقیقت نابش ، تنگ است.
عرش والای من، به ستوه آمده ام، تو مرا در خود جای ده. خدایتان نگهدار، من به اصل خویش می روم. مادر، عزیزدل، دل بگشا، من به حریم امن خویش می روم.

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : آغوش,آغوش تو,آغوش عاشقانه,آغوش به انگلیسی,آغوشی نوزاد,آغوش ,آغوش شادمهر,آغوش خالی علی اصحابی,آغوشت را میخواهم,آغوش عشق, نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : سه شنبه 19 مرداد 1395 ساعت: 4:00

سكوت
مي گفت : با بدنيا آمدنش دل هيچكس را از آن خود نكرد ،اما بدنيا آمد با سكوتي دردناك كه خنده هاي پدر را به لبان يأس دوخت و از ريشه خشك كرد ،سكوتي اجباري از تازيانه هاي زندگي كه تنهايي اش را بيشتر كرده بود و صبرش را دوچندان و توقعاتش را از زندگي به كسر هزارمي تقليل داده بود ،
اوراق زمانه صداي ناخوشي برايش به همراه داشت بيست و پنج سال ياداوري ، شايد تكراري از مكررات بود اما اين بار با يك پايان مهر شد.
شدت دردهاي انقباضي اش را زياد تر مي كرد و حنجره اش جز سكوت چيزي را فرياد نمي كرد ،
لحظه ي تولد فرا رسيده بود، چشمان بي روحش را به سقف كوتاه اتاق دوخته بود ، خنكاي ماه در دم و بازدمش حس مي شد.
صداي تهديد هاي علي كام زندگي را برايش تلخ و نفسهاي زندگي اش را بريده بريده كرده بود ،
"نون خور اضافه نمي خوام مي فهمي فروختمش مي فهمي !"
ضربان قلب زهره بلند تر و بلندتر مي شد ،بدنش به كوه يخي مي ماند آفتاب نديده ، ضربه ها فشار شديدي را بر دهليز و بطن ها وارد كرده بود آنقدر كه اتاق در نبضي از اتّفاق غوطه ور بود پزشك و پرستاران در تكاپوي برگشت زندگي دوباره به قلب ويران شده ي زهره بودند ،
لحظه موعود فرا رسيد
اما سكوت با خط ممتدي از سرنوشت با اخرين قطره ي اشك هم نوا شد و زندگي با آرامي و بر گونه هاي لطيف دخترك جان داد .

كتايون دريايي

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : سكوت,سكوتر,سكوتلندا,سكوت بره ها,سكوتلاند,سكوت ميكنم,سكوتلاند يارد,سكوت شعر,سكوت ادكنز,سكوتر كهربائي, نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : سه شنبه 19 مرداد 1395 ساعت: 4:00

زندگی من ...... ( ۱ ) چند ماه قبل ، استاد چگنی زاده ، مطلبی تحت عنوان درخواست از کاربران جهت انتشار بیوگرافی شاعران سایت، منتشر کردند ....این مطلب را همان زمان نگاشتم و اکنون در چند بخش منتشر خواهم کرد .

زندگی من ( ۱ )

قدیمی ترین خاطره ای که از زندگی ام ، همچون تصویری سیاه و سفید و محو شده در ذهنم مانده است ، کارگاه قالیبافی پدرم بود .شاید سال ۵۲ در سه سالگی ام .
حدود تقریبا ۱۰ دستگاه قالیبافی و چیزی حدود چهل زن و مرد قالیباف ... قالی های زمینه لاکی با نقشه های ترنج ....دنیای عجیبی ست دنیای قالیبافان ...صدای کوبیدن دفه ( وسیله ای فلزی که پس از بافتن یک رج ، بر روی بافته ها کوبیده می شد تا گره ها ، پایین بیاید ) و ملودی گوش نواز نقشه خوان ها ، هنوز در گوشم زنگ می زند ...: ( حالا بچین لاکی، جاخود ....سرمه ای، پیش آمد ..... بیدمشکی، پیش رفت ....آبی، سه تا پیش آمد ....پیازی دو تا جاخود ...)

صحنه ی تماشای دختران و پسرانی که انگشتانشان را با قلاب تیز قالی بافی می بریدند و سپس برای بند آمدن خون ، پرزهای قالی را آتش می زدند و بر انگشت خود می گذاشتند تا خون آن بند بیاید ، از چندش آورترین خاطرات آن زمان بود ....

تا ده سالگی من ، پدر ، ابوالمشاغل بود ...کارگاه قالیبافی .دوختن کناره ی فرش های دستباف ، کار با وانت های سه چرخ آن زمان ، تاکسی رانی ، و....تا اینکه سرانجام در یک اداره ی دولتی بعنوان راننده ی پایه یک استخدام شد و از علافی در آمد ...

روزگار عجیبی بود دهه ی پنجاه ....مردم ، قریب به اتفاق ،ندار بودند ، اما دلهایشان ، به هیچ ، خوش بود ....

ورود به مدرسه ، خوش ترین خاطره ی دهه ی اول زندگی ام بود .زیباترین بخش مدرسه ، آن قسمتی بود که سبدهای تغذیه به کلاس می آمد و ولوله ای از شادی ایجاد می شد ...بچه هایی که بندرت تغذیه ی مناسبی در خانه داشتند ، حالا می توانستند دلی از عزا در آوردند : موزهای خارجی ، خرما ، شیر ، کیک و....

و تلخ ترین بخش مدرسه ، تنبیه های شدید بدنی دانش آموزانی بود که تنها جرم شان، کم بودن بهره ی هوشی و ضعف توان یادگیری شان بود ....
چه انگشتها که لای مداد می رفت و چه جیغ ها کلاس ها را برمی داشت ....شلاق های کابلی ، ترکه های انار .....
خوشبختانه شانس این را داشتم که همیشه جزو بهترینها بودم و بجز گهگاه بخاطر شیطنت های انضباطی ، بندرت تنبیه می شدم ...

وقتی وضعیت مدارس را در آن زمان با الان مقایسه می کنم ، دلم به حال خودمان در آن زمان می سوزد .... اما نمی دانم چرا با این وجود ، در آن زمان شاد شاد بودیم !

از همان دوره ی ابتدایی عاشق درس انشا بودم و خوشبختانه در آن زمان تا سال چهارم دبیرستان ، تمام رشته ها ، این درس را داشتند ( که متاسفانه سال هاست این زنگ به فراموشی سپرده شده است )...روزهایی که انشا داشتیم با عشقی دوچندان روانه ی مدرسه می شدم ....و اولین انگشتی که برای خواندن انشای داوطلبانه ، بالا می رفت انگشت من بود ....و تنها زمانی که سکوت محض کلاس را می گرفت و معلم، تلاشی برای ساکت کردن بچه ها نمی کرد ،همان وقتی بود که من داشتم انشایم را در کلاس می خواندم ... ....

سوم ابتدایی بودم که در کوچه و محل مان یک کتابخانه دایر کردم ...به تمام بچه های محل گفته بودم که دو کتاب کودک از خانه شان بیاورند و در مغازه ی خالی از کسب یکی از اهالی محل ، کتابخانه را دایر کردم ....چه دنیایی داشتیم ....کتاب قصه های خوب برای بچه های خوب ، بیشترین متقاضی را داشت ....آنها که دهه چهلی و دهه پنجاهی هستند ، این کتاب را خوب می شناسند ...

.عاشق مجله ی کیهان بچه ها بودم که هفته ای یکبار منتشر می شد ...در آن ایام ، هر صبح جمعه ، پدر به من و برادر خواهر هام ، هر کدام ۵ ریال هفتگی می داد و پول من همیشه برای کیهان بچه ها ذخیره می شد ( قیمت یک پفک در آن زمان یک ریال بود )

سوم ابتدایی بودم که انقلاب شد ....سه ماه مدارس تعطیل بود و ما کلی خوشحال بودیم که در کوچه های خاکی بازی می کردیم : فوتبال ، هفت سنگ ، الک دولک ...

سالهای چهارم و پنجم، معلمان خوبی داشتم و برخی اوقات از من می خواستند که انشاهایم را در مراسم صبحگاه ، سر صف بخوانم ....و من چه کلاسی می گذاشتم برای خودم ....

شعارهای صبحگاه عوض شده بود اما ما بچه ها،هیچ تغییری را احساس نمی کردیم ..... بزرگترها اما مدام در حال بحث های داغ در باره ی اخبار مملکت بودند و غروبها صدای رادیو بی بی سی از تمام کوچه ها شنیده می شد : بختیار گریخت ، هویدا اعدام شد ، قطب زاده دستگیر شد و کمی بعدتر ....بنی صدر ، بهشتی ، شروع جنگ و....

وقتی وارد دوره ی راهنمایی شدم ، جنگ ، جدی تر شده بود ...برخی دانش آموزان سال سوم راهنمایی به جبهه می رفتند و هیچکس ، کودکی ها و تمام دوران نوجوانی های نسل ما را ، لابلای اخبار جنگ ندید ....سالهای عجیبی بود ...هر روز تشییع جنازه ی شهدا ...و من حالا داشتم تبدیل می شدم به جوانی شانزده هفده ساله ...پرسه زنان میان کتابخانه های عمومی....در دوره ی دبیرستان ، تحولات زیادی در اندیشه ام شکل گرفت که هر روز ، فاصله ام را با همکلاسی هایم بیشتر و بیشتر می کرد ....به خواندن رمان و فلسفه ، اعتیاد پیدا کرده بود ...سر کلاس ، زیر میز ، مخفیانه ، کتاب های رمان را باز می کردم و می خواندم ....گورکی ، شولوخف ، همینگوی ، داستایوفسکی ، چوبک ، بزرگ علوی، هدایت ،جمالزاده ، دولت آبادی و بعدتر ها مترلینگ ، که مرا به فلسفه علاقمند کرد ( بین ۱۶ تا ۱۷ سالگی ) یادم می آید کتاب راز بزرگ مترلینگ ، یک هفته خواب و خوراک مرا به هم ریخت ...دوم دبیرستان ، توسط دوستی ، به سینما علاقه پیدا کردم .در سال دوم دبیرستان ، در کنار خواندن رمان و انتشار قصه های کوتاه در مجله ی اطلاعات هفتگی آن زمان ، عشق به سینما ، مرا دگرگون کرده بود ...

یادم می آید در سال ۶۵ بواسطه ی معرفی همان دوست ، فیلم « دستفروش » محسن مخملباف را دیدم و علاقمندی ام به سینما باعث شد که در انجمن سینمای جوان ثبت نام کنم ...

پایان بخش اول

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : سه شنبه 19 مرداد 1395 ساعت: 4:00

زندگی من .....( ۱ ) چند ماه قبل ، استاد چگنی زاده ، مطلبی تحت عنوان درخواست از کاربران جهت انتشار بیوگرافی شاعران سایت، منتشر کردند ....این مطلب را همان زمان نگاشتم و اکنون در چند بخش منتشر خواهم کرد .

زندگی من ( ۱ )

قدیمی ترین خاطره ای که از زندگی ام ، همچون تصویری سیاه و سفید و محو شده در ذهنم مانده است ، کارگاه قالیبافی پدرم بود .شاید سال ۵۲ در سه سالگی ام .
تقریبا ۱۰ دستگاه قالیبافی و چیزی حدود چهل زن و مرد قالیباف ... قالی های زمینه لاکی با نقشه های ترنج ....دنیای عجیبی ست دنیای قالیبافان ...صدای کوبیدن دفه ( وسیله ای فلزی که پس از بافتن یک رج ، بر روی بافته ها کوبیده می شد تا گره ها ، پایین بیاید ) و ملودی گوش نواز نقشه خوان ها ، هنوز در گوشم زنگ می زند ...: ( حالا بچین لاکی، جاخود ....سرمه ای، پیش آمد ..... بیدمشکی، پیش رفت ....آبی، سه تا پیش آمد ....پیازی دو تا جاخود ...)

صحنه ی تماشای دختران و پسرانی که انگشتانشان را با قلاب تیز قالی بافی می بریدند و سپس برای بند آمدن خون ، پرزهای قالی را آتش می زدند و بر انگشت خود می گذاشتند تا خون آن بند بیاید ، از چندش آورترین خاطرات آن زمان بود ....

تا ده سالگی من ، پدر ، ابوالمشاغل بود ...کارگاه قالیبافی .دوختن کناره ی فرش های دستباف ، کار با وانت های سه چرخ آن زمان ، تاکسی رانی ، و....تا اینکه سرانجام در یک اداره ی دولتی بعنوان راننده ی پایه یک استخدام شد و از سرگردانی در آمد ...

روزگار عجیبی بود دهه ی پنجاه ....مردم ، قریب به اتفاق ،ندار بودند ، اما دلهایشان ، به هیچ ، خوش بود ....

ورود به مدرسه ، خوش ترین خاطره ی دهه ی اول زندگی ام بود .زیباترین بخش مدرسه ، آن قسمتی بود که سبدهای تغذیه به کلاس می آمد و ولوله ای از شادی ایجاد می شد ...بچه هایی که بندرت تغذیه ی مناسبی در خانه داشتند ، حالا می توانستند دلی از عزا در آوردند : موزهای خارجی ، خرما ، شیر ، کیک و....

و تلخ ترین بخش مدرسه ، تنبیه های شدید بدنی دانش آموزانی بود که تنها جرم شان، کم بودن بهره ی هوشی و ضعف توان یادگیری شان بود ....
چه انگشتها که لای مداد می رفت و چه جیغ ها کلاس ها را برمی داشت ....شلاق های کابلی ، ترکه های انار .....
خوشبختانه شانس این را داشتم که همیشه جزو بهترینها بودم و بجز گهگاه بخاطر شیطنت های انضباطی ، بندرت تنبیه می شدم ...

وقتی وضعیت مدارس را در آن زمان با الان مقایسه می کنم ، دلم به حال خودمان در آن زمان می سوزد .... اما نمی دانم چرا با این وجود ، در آن زمان شاد شاد بودیم !

از همان دوره ی ابتدایی عاشق درس انشا بودم و خوشبختانه در آن زمان تا سال چهارم دبیرستان ، تمام رشته ها ، این درس را داشتند ( که متاسفانه سال هاست این زنگ به فراموشی سپرده شده است )...روزهایی که انشا داشتیم با عشقی دوچندان روانه ی مدرسه می شدم ....و اولین انگشتی که برای خواندن انشای داوطلبانه ، بالا می رفت انگشت من بود ....و تنها زمانی که سکوت محض کلاس را می گرفت و معلم، تلاشی برای ساکت کردن بچه ها نمی کرد ،همان وقتی بود که من داشتم انشایم را در کلاس می خواندم ... ....

سوم ابتدایی بودم که در کوچه و محل مان یک کتابخانه دایر کردم ...به تمام بچه های محل گفته بودم که دو کتاب کودک از خانه شان بیاورند و در مغازه ی خالی از کسب یکی از اهالی محل ، کتابخانه را دایر کردم ....چه دنیایی داشتیم ....کتاب قصه های خوب برای بچه های خوب ، بیشترین متقاضی را داشت ....آنها که دهه چهلی و دهه پنجاهی هستند ، این کتاب را خوب می شناسند ...

.عاشق مجله ی کیهان بچه ها بودم که هفته ای یکبار منتشر می شد ...در آن ایام ، هر صبح جمعه ، پدر به من و برادر خواهر هام ، هر کدام ۵ ریال هفتگی می داد و پول من همیشه برای کیهان بچه ها ذخیره می شد ( قیمت یک پفک در آن زمان یک ریال بود )

سوم ابتدایی بودم که انقلاب شد ....سه ماه مدارس تعطیل بود و ما کلی خوشحال بودیم که در کوچه های خاکی بازی می کردیم : فوتبال ، هفت سنگ ، الک دولک ...

سالهای چهارم و پنجم، معلمان خوبی داشتم و برخی اوقات از من می خواستند که انشاهایم را در مراسم صبحگاه ، سر صف بخوانم ....و من چه کلاسی می گذاشتم برای خودم ....

شعارهای صبحگاه عوض شده بود اما ما بچه ها،هیچ تغییری را احساس نمی کردیم ..... بزرگترها اما مدام در حال بحث های داغ در باره ی اخبار مملکت بودند و غروبها صدای رادیو بی بی سی از تمام کوچه ها شنیده می شد : بختیار گریخت ، هویدا اعدام شد ، قطب زاده دستگیر شد و کمی بعدتر ....بنی صدر ، بهشتی ، شروع جنگ و....

وقتی وارد دوره ی راهنمایی شدم ، جنگ ، جدی تر شده بود ...برخی دانش آموزان سال سوم راهنمایی به جبهه می رفتند و هیچکس ، کودکی ها و تمام دوران نوجوانی های نسل ما را ، لابلای اخبار جنگ ندید ....سالهای عجیبی بود ...هر روز تشییع جنازه ی شهدا ...و من حالا داشتم تبدیل می شدم به جوانی شانزده هفده ساله ...پرسه زنان میان کتابخانه های عمومی....در دوره ی دبیرستان ، تحولات زیادی در اندیشه ام شکل گرفت که هر روز ، فاصله ام را با همکلاسی هایم بیشتر و بیشتر می کرد ....به خواندن رمان و فلسفه ، اعتیاد پیدا کرده بود ...سر کلاس ، زیر میز ، مخفیانه ، کتاب های رمان را باز می کردم و می خواندم ....گورکی ، شولوخف ، همینگوی ، داستایوفسکی ، چوبک ، بزرگ علوی، هدایت ،جمالزاده ، دولت آبادی و بعدتر ها مترلینگ ، که مرا به فلسفه علاقمند کرد ( بین ۱۶ تا ۱۷ سالگی ) یادم می آید کتاب راز بزرگ مترلینگ ، یک هفته خواب و خوراک مرا به هم ریخت ...دوم دبیرستان ، توسط دوستی ، به سینما علاقه پیدا کردم .در سال دوم دبیرستان ، در کنار خواندن رمان و انتشار قصه های کوتاه در مجله ی اطلاعات هفتگی آن زمان ، عشق به سینما ، مرا دگرگون کرده بود ...

یادم می آید در سال ۶۵ بواسطه ی معرفی همان دوست ، فیلم « دستفروش » محسن مخملباف را دیدم و علاقمندی ام به سینما باعث شد که در انجمن سینمای جوان شد ، ثبت نام کنم ...

پایان بخش اول

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : سه شنبه 19 مرداد 1395 ساعت: 1:01

فرشته مخملی لحـــظات درد و رنج :
- آهنگری بود كه با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید. روزی یكی از دوستانش كه اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: تو چگونه می توانی خدایی را كه رنج و بیماری نصیبت می كند دوست داشته باشی؟
آهنگر سر به زیر آورد و گفت:وقتی كه می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یك تكه آهن را در كوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می كوبم تا به شكل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد می دانم كه وسیله مفیدی خواهد بود اگر نه آن را كنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است كه همیشه به درگاه خداوند دعا كنم كه خدایا! مرا در كوره های رنج قرار بـــــده اما كنار نگذار !
تو مي توانی از گناه خودت از گناه دنيا ، رنج ببری .اين درد و غم مرا به غمي بزرگتر ربط مي دهد .درست حدس زديد ؛غم و درد خدا براي تو .قلب خدا براي دور شدن بيش از پيش بنده اش از وي ، زخمي است ( عرفا این اصطلاحات جسماني را براي مقاصد روحاني و معنوي به كار میبرند) .او مي خواهد بنده ناسپاسش به سوي او برگردد و او شادمان شود . آري !غم و دردي كه براي خدا باشد ، آخرش به توبه ختم مي شود و قلب را به سوي محبت و رحمت خدا ، مي گشايد .اين محبت عظيم خداست كه تو را از محصور شدن در خود بيرون مي آورد .مي شود مهر و محبت بي دريغ خدا را در اين آيه يافت :بسم الله الرحمان الرحيم(بنام خداي بخشنده و مهربان)
لحظات توكل به خدا و حركت به سوي اميد :
اين يك حركت عقلاني است و زندگي تو را به سوي جلو رهنمون مي سازد .اگر به اين حالت رازگونه توجه نكني تو را به سمت و سوي بي خدائي سوق مي دهد .با اين حال ، اين (توكل و اميد) همان چيزي است كه روز به روز تو را حتي در تجربه هاي تلخ به پيش مي برد ،اين آرامش دروني است كه باعث مي شود زندگي روزانه خويش را با عشق و علاقه به خدا و خلق او سپري كني .تو به خدا تكيه مي كني .در نهايت اين روح محبتي است كه قلب تو را فرا گرفته است و تو را به آرامي و با شادي ، در راه هاي خدا پيش مي برد .اين عمل خدا و روح توانای او که در توست تقويتت مي كند ، محبت به خدا را به تو مي بخشد و دل تو را در هماهنگي با دل خدا قرار مي هد و نگرش تو نسبت به دنيا و ديگران را تغيير مي دهد .بدين ترتيب نشاط و شادي روحاني كه تو را در بر گرفته ، اگر تو را نسبت به همنوعت بدخواه ، حسود و بي تحرك سازد آرامش دروني و تسلي روحاني محسوب نمي شود .برعكس ، اگر اين شادي ، خيرخواهي تو را افزايش دهد يا به تو كمك كند تا شهوات جسم را تحت كنترل درآوری، مي توانی آنرا عمل دست خدا بنامی .

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : دوشنبه 18 مرداد 1395 ساعت: 23:41

آغوش
میل به آغوش کسی نداشتم، زین رو خود را سخت در آغوش کشیدم. لذتی زایدالوصف داشت، چشمانم برهم رفت ، سبک و سنگین، فراتر از مستی و سراسر آرامش شدم.هرچند ناب بود اما روح من فراتر از آن را طلب می کرد، انگار که اوج لذت آغوش من بیش از این هاست. حسرت آغوشی کامل، سبک، آرام و رها، مرا رها نمی کند.هوای زیباترین آغوشی را دارم که بازو به بازو و سربه سر نیست. پیوند، وحدت ، هویت، رهایی، امنیت،گرمی،آرامش و عشق می خواهم.آیا کسی هست که بتواند این چنین مرا در آغوش کشد؟
هان! خدای من! خاطرم آمد! آن نهایت آرامش است. آنچنان اصیل، بکر، غیرقابل قیاس، غیرقابل توصیف و غیرقابل ادراک است که بی تابی ام به هیچ آغوشی آرام نگیرد.عجب حسرتی بر دلم گذارد.به من بگویید چه کسی مرا از آغوشم دور کرده است؟ چه کسی مرا میان این آغوش های زخمی رها کرده است؟ اینجا چیزی برای من نیست، از کوچکی بزرگ ها به تنگ آمده ام، آغوشی می خواهم که با من بزرگ شود، می خواهم به حریم امن خود بازگردم. حریم کوچک من در عشق و صداقت از دنیای شما بزرگتر بود.مهرش ، فشاری بر بازوان من نداشت، ایمن در برش بودم، ضربان حیات او زیباترین طنین "دوستت دارم" بود. در وسیع ترین نوازش، پیوسته رها بودم. دل برای مهر مکرر و حقیقت نابش ، تنگ است.
عرش والای من، به ستوه آمده ام، تو مرا در خود جای ده. خدایتان نگهدار، من به اصل خویش می روم. مادر، عزیزدل، دل بگشا، من به حریم امن خویش می روم.

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : آغوش,آغوش تو,آغوش عاشقانه,آغوش به انگلیسی,آغوشی نوزاد,آغوش ,آغوش شادمهر,آغوش خالی علی اصحابی,آغوشت را میخواهم,آغوش عشق, نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : دوشنبه 18 مرداد 1395 ساعت: 23:41